خوشم که جوهر عشق تو در سرشت من است

خوش آمدید
عرفان

صفحه نخست
تماس با من
نویسندگان وبلاگ
آمار وبلاگ   rss 2.0  
لوگوی دوستان پرشین وبلاگ

 
با تمام وجود          

در شبان غم تنهایی خویش


عابد چشم سخنگوی توام


من در این تاریکی


من در این تیره شب جان فرسا


زائر ظلمت گیسوی توام


گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من


گیسوان تو شب بی پایان


جنگل عطرآلود


شکن گیسوی تو


موج دریای خیال


کاش با زورق اندیشه شبی


از شط گیسوی مواج تو من


بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم


کاش بر این شط مواج سیاه


همه ی عمر سفر میکردم

 

                                                  من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور 


                                                    گیسوان تو در اندیشه ی من


                                                 گرم رقصی موزون


                                                  کاشکی پنجه ی من


                                             در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست


                                              چشم من چشمه ی زاینده ی اشک


                                              گونه ام بستر رود


                                             کاشکی همچو حبابی بر آب


                                         در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود 

شب تهی از مهتاب


شب تهی از اختر


ابر خاکستری بی باران پوشانده


آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است


و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است


شوق بازآمدنم سوی توام هست


ابر خاکستری بی باران


راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران


باران ؛


شیشه ی پنجره را باران شست


از دل من اما


چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربی رنگ


من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


 

می پرد مرغ نگاهم تا دور


 

آسمانها آبی


پر مرغان صداقت آبی ست


دیده در آینه ی صبح تو را می بیند


از گریبان تواین صادق صبح


می گشاید پر و بال


تو گل سرخ منی


تو گل یاسمنی


تو چنان شبنم پاک سحری ؟


نه


از آن پاکتری


تو بهاری ؟


نه


بهاران از توست


از تو می گیرد وام


هر بهار اینهمه زیبایی را


هوس باغ و بهارانم نیست


ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو


دریای خیال


پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز


مزرع سبز تمنایم را


ای تو چشمانت سبز


در من این سبزی هذیان از توست


زندگی از تو و


مرگم از توست


سیل سیال نگاه سبزت


همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود


من به چشمان خیال انگیزت معتادم


و دراین راه تباه


عاقبت هستی خود را دادم


آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا


در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟


مرغ آبی اینجاست


در خود آن گمشده را دریابم

 

و سحرگاه سر از بالش خوابت بردار

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خودرا هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند


صبح دمید


چه شبی بود و چه فرخنده شبی


آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید


کودک قلب من این قصه ی شاد


از لبان تو شنید :


”زندگی رویا نیست


زندگی زیبایی ست


می توان


بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی


می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت


می توان


از میان فاصله ها را برداشت


دل من با دل تو


هر دو بیزار از این فاصله هاست “


قصه ی شیرینی ست


کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد


قصه ی نغز تو از غصه تهی ست


باز هم قصه بگو


تا به آرامش دل


سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

 در میان من و تو فاصله هاست


گاه می اندیشم


می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری


دستهای تو توانایی آن را دارد


که مرا


زندگانی بخشد


چشمهای تو به من آرامش می بخشد


شور عشق و مستی


و تو چون مصرع شعری زیبا


سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

آه

می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ 

 

راستی شعر مرا می خوانی ؟


نه ، دریغا ، هرگز


باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی


کاشکی شعر مرا می خواندی


بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه


بی تو سرگردانتر ، از پژواکم


در کوه


گرد بادم در دشت


برگ پاییزم ، در پنجه ی باد


بی تو سرگردانتر


از نسیم سحرم


از نسیم سحر سرگردان


بی سرو سامان


بی تو - اشکم


دردم


آهم


آشیان برده ز یاد


مرغ درمانده به شب گمراهم


بی تو خاکستر سردم ، خاموش


نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق


نه مرا بر لب ، بانگ شادی


نه خروش


بی تو دیو وحشت


هر زمان می دردم


بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد


و اندر این دوره بیدادگریها هر دم


کاستن


کاهیدن


کاهش جانم


کم


کم


چه کسی خواهد دید


مردنم را بی تو ؟




 دشتها نام تو را می گویند


کوهها شعر مرا می خوانند


کوه باید شد و ماند


رود باید شد و رفت


دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟


در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟


در من این شعله ی عصیان نیاز


در تو دمسردی پاییز که چه ؟


حرف را باید زد


درد را باید گفت


سخن از مهر من وعشق تو نیست


سخن از توست


 



آشنایی با شور ؟


 




سینه ام آینه ای ست


با غباری از غم


تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار


آشیان تهی دست مرا


مرغ دستان تو پر می سازند



من چه می گویم ،

آه


با تو اکنون چه فراموشیها


با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست


تو مپندار که خاموشی من


هست برهان فرانموشی من


من اگر برخیزم


تو اگر برخیزی


همه برمی خیزند

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٧/۱/٢۸ - عرفان
 

رسم است
زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل ، آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت آنقدر زشت است که گاهی آدم ها ترجیح می دهند در عیق ترین نقطه قلبشا ن ، به خاک بسپرند ...

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٧/۳ - عرفان
 
kill me
گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم
!

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند
!

وای !  با من چه کردی ؟
!

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،


دفتری که برایت نوشته بودم در می آورم و

به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم
!

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد
!

تمام دیدارها و لحظه ها
...

چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم
!

چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم
!

این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت
!

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم
!

چشمانم را می بندم،


بد بودی ! بدی کردی !

می گذرم ! از همه ی بدیهایت
!



چشمانم را باز می کنم
!

حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم
!

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم
!

چشمانم باز است
!

مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،




تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است
!

شقیقه را نشانه گرفتم
!

 ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست
!

1
،2،
3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم
!

درست شقیقه ام را زدم
!! ... ...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٧/٢ - عرفان
 

   بود در كشور افسانه كسي

شهره در نه گفتن

نام مي خواهي ؟ نه

كام مي جويي ؟ نه

تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر ؟ نه

تو نمي خواهي از سيم، قبا در بر ؟ نه

مذهب ما را مي داني ؟ نه

خط ما مي خواني آيا ؟ نه

نه، به هر بانگ كه بر پا مي شد

نه، به هر سر كه فرو مي آمد

نه، به هر جام كه بالا مي رفت

نه، به هر نكته كه تحسين مي شد

نه، به هر سكه كه رايج مي گشت

روزي آيينه به دستش دادند

مي شناسي او را ؟

آه... آري خود اوست

مي شناسم او را

گفته شد ديوانه است

سنگسارش كردند

 

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٧/٢ - عرفان
 

سلام

خدايا...

لا یُکلفُ اللهُ اِلا وُسعَها

خداوند هیچکس را جز به اندازه ی تواناییش تکلیف نمی کند.

 

 

قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم،

 

قرار شد من لبخند بزنم،

 

قرار شد او به آسمان تكيه كند،

 

قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم،

 

گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است!

 

گفت: عاشقانه است!

 

ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد.

 

گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است!

 

گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم!

 

قرار شد عكس را در بهشت بگيريم،

 

گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟

 

گفت: راهت را پيدا كن!

 

قرار شد من در عكس نشسته باشم،

 

قرار شد خدا ايستاده باشد،

 

گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟

 

گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم!

 

قرار شد اين عكس را قاب بگيريم،

 

گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟

 

گفت: مهم نيست قابش چه باشد، مهم آن است كه كجا آويزانش كني!

 

گفتم: خدايا! كجا قاب را بياوزيم؟

 

گفت: در دلت! بالاي سر عشق!

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٤/٥ - عرفان
 

تورا نديده ام ولی نديده دوست دارمت

به دست گرم عاشقی دوباره می سپارمت

غزل تويی غزال من ، ستاره ی شمال من هميشه تا هميشه ها به ديده می گذارمت

بهار دربهار من، اميد ماندگار من

به دفتر سپيد دل هميشه می نگارمت

بيا به چشم باغ من، به باور سراغ من که لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت

قسم به نام هر چه او ، به ميل حس گفتگو

که دانه دانه مثل مو ، چو شانه می شمارمت

پرنده ی زمين من ، هميشه نازنين من تورا نديده ام ولی ندیده دوست دارمت

 

چگونه بگویم...

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/٤/٢ - عرفان
 

سلام به همه عاشقان

امروز میخوام چند خطی بنویسم

دکتر شريعتي ميگه وقتي نميتوني فرياد بزني نا له نکن!!

 

 

خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟

 

 

تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي

 

 

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟

 

گفت:نخريدند،تمام شد...!

 

 

زندگی قصه ی پرغصه ی یک زندانی است

 

که از آغازش بس انفرادی کشیده  چشم به اعدام دارد

            

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است

 

 نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم

 

او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است

 

گفتم امروز هوا سرداست شايد موعد قرار تغيير کرده است

 

 

خنديد به سادگيم آيينه و گفت

 

احساس پاک تو را زنجير کرده است

 

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

 

 

گفت خوابي سال‌ها دير کرده است

 

 در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه!

 

 عشق تو عجيب مرا پير کرده است

 

 راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

 

 

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۳/۳٠ - عرفان
 

اگر در سكوت شب براي از دست دادن خورشيد غمگين شوي

ستاره را هم از دست خواهي داد.

 

وقتي زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو مي دهد

 

تو هزار دليل براي خنديدن به او نشان بده

 

 

 

راهی به سوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی خود راه است.

 

 

 

خداوند شما را به خاطر دل خود آفرید

 

چه بهونه ی قشنگی برای بودن!

 

 

 

ازم پرسید دوسم داری؟        گفتم آره.

گفت چقدر؟                        گفتم از اینجا تا خدا.

اشک در دو چشمش جمع شد و گفت

مگه همین الان نگفتی خدا از همه چیز به ما نزدیکتره؟

 

نگو بار گران بوديم و رفتيم...

نگو نا مهربان بوديم و رفتيم...

نگو اينها دليل محكمي نيست...

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

                 

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۳/٢۸ - عرفان
 
امروز تولد يكي از بهتريناي دنياست

 

خداجونم ممنونم كه این فرشته  رو بهم دادی

 

خداجونم هيچوقت ازم نگيرش

 

........ خيلي دوست دارم و از ته تهاي دلم مي گم:

 

 تولدت مبارك

 

تو رو در آيينه ديدم ، آيينه را شکسستم ، هزار تکه شد ،

 

 نه بخاطر اينکه از تو بيزاربودم ...

 

 فقط خواستم هزاران هزار بار بيشتر ببينمت ...... !!!

 

   خيلي دوست دارم

 

 

به او بگویید دوستش دارم

 

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۳/٢۸ - عرفان
 

خداوندا

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

 

 

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

 

رفته ای اینک ٬ اما آیا

 

باز می گردی؟؟؟

 

چه تمنای محالی

 

      خنده ام می گیرد . . .

 

 

 

گمانم کرمهاي کور ابريشم شبي

 

 در پيله خود خواب چشمان تو را ديدند

 

که فردا ناگهان پروانه گرديدند.

 

i dont know

 

...
پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸٦/۳/٢۸ - عرفان